🔹 داستان کوروش کبیر – پادشاهی که از دل سرنوشت برخاست سالها پیش، در سرزمینی پهناور میان کوهها و دشتها، کودکی چشم به جهان گشود که سرنوشتش با شکوه و بزرگی گره خورده بود. نام او کوروش بود. نیاکانش پادشاهان ماد و پارس بودند، اما روزگار چنین خواسته بود که او نه در قصر، بلکه در آغوش طبیعت و میان چوپانان بزرگ شود. چرا؟ چون پدربزرگش، آستیاگ، شاه ماد، خوابی دیده بود که نوزاد روزی تختش را از او خواهد گرفت. از ترس، فرمان داد او را نابود کنند… اما چوپانی دلرحم، کودک را در آغوش گرفت و پنهانی بزرگش کرد. کوروش با شیر مادر چوپان و سختی زندگی، مردی شد قوی، خردمند و دلیر. سالها بعد، هنگامی که به دربار ماد بازگشت، شکوه و بزرگیاش همه را شگفتزده کرد. سپاهیان دل در گرو او نهادند و سرانجام پیشگویی به حقیقت پیوست: کوروش علیه آستیاگ قیام کرد و تاج را به دست گرفت. اما او تنها پادشاهی نبود که برای قدرت شمشیر کشید. کوروش با خرد و عدالت حکومت کرد. وقتی بابل بزرگ را فتح کرد، به جای ویرانی، دروازههای آزادی را گشود. او فرمان داد خدایانشان را بازگردانند، اسیران را آزاد کرد و مردم را در دین و آیین خود آزاد گذاشت. همان فرمانی که بعدها "نخستین منشور حقوق بشر" خوانده شد. و از آن پس، نام کوروش در تاریخ ماندگار شد: پادشاهی که به جای ترس، امید آورد. به جای ویرانی، آبادانی ساخت. و به جای ظلم، عدالت را به یادگار گذاشت. See more