باشه سوگندِ عزیز، این هم یک داستان تخیلی علمیِ کوتاه و بچگانه: --- ⭐ داستان کوتاه «روباه فضایی و دکمهی جادویی» یک روز صبح، «نیلو» دختر کنجکاو دهساله، یک جعبهی کوچک فلزی کنار باغچه پیدا کرد. روی جعبه نوشته بود: «برای کودکان شجاع!» نیلو با احتیاط دکمهی روی جعبه را فشار داد. ناگهان نور آبی پخش شد و یک روباه بامزهی فضایی جلوی او ظاهر شد! روباه گفت: «سلام نیلو! من فیکسو هستم. از یک سیارهی علمی آمدم تا یک راز مهم را به تو نشان بدهم!» فیکسو دمش را تکان داد و یک درِ نورانی باز شد. وقتی نیلو داخل شد، خودش را در یک آزمایشگاه شناور در فضا دید! آنجا گیاههایی بودند که در تاریکی میدرخشیدند و رباتهای کوچولو که با صدای خنده حرکت میکردند. فیکسو گفت: «اینجا جاییه که ما یاد میگیریم با علم، به جهان کمک کنیم. تو هم میتونی دانشمند کوچک زمین باشی! فقط باید همیشه سؤال بپرسی و نترسی تجربه کنی.» نیلو لبخند زد. دکمه را دوباره فشار داد و دوباره در باغچه بود… اما این بار با یک حس جدید: حسی که میگفت هر کودک شجاعی میتواند دنیا را تغییر دهد. --- اگر دوست داری، میتونم ادامهی داستان یا داستانی دربارهی یک موضوع علمی دیگه هم برات بسازم 🌙✨ See more