من دراین همسایگی خویشتن راگم کردهام مثلماهیرویخشکیزیستن راگم کردهام نه کسی از حال بیحالمخبردارد هنوز نهمرهمیبر روح بیمارماثردارد هنوز کاشعصرماعصرحجربودو میخندیدم سفرهها تا دم در بود و می خندیدم برق نبود،شرق نبود،غرب نبود این همه دوروبرم آدم دق مرگ نبود See more