📖 فصل اول – پلهی اول: جرقهی تغییر روزهای امیر شبیه هم بود؛ بیدار شدن بیهدف، چرخیدن در گوشی، خندههای بیدلیل و خوابهای طولانی. زندگیاش آرام بود، اما ته دلش چیزی میجوشید — یک خستگی پنهان از تکرار و بیمعنایی. آن روز هم مثل همیشه روی مبل افتاده بود و ویدیوهای شبکههای اجتماعی را بالا و پایین میکرد. ناگهان چشمش به ویدیویی افتاد از جوانی که با دست خالی کار خودش را ساخته بود. صدای گوینده گفت: > «همه چیز از یک تصمیم شروع میشود؛ تصمیم اینکه دیگر مثل قبل نباشی.» امیر برای لحظهای مکث کرد. انگار جمله در دلش نشست. در ذهنش گذشت: > «من هم میتونم… اما باید تغییر کنم.» شب، تا دیر وقت بیدار ماند. دفترچهای قدیمی برداشت و روی صفحهی اول نوشت: «شروع» زیرش اضافه کرد: «دیگه نمیخوام این وضع زندگی رو ادامه بدم.» صبح که بیدار شد، حس کرد دنیا کمی فرق کرده. نه اینکه همهچیز آسانتر شده باشد، اما خودش دیگر همان آدم دیروز نبود. و اینگونه، قدم گذاشت روی پلهی اول. See more