پسرم، همان که سالهاست بخش بزرگی از تجربهٔ مادری من با او گره خورده، غیرمنتظره گفت: «مامان، دلم میخواهد امروز صبحانه را با تو بخورم.» برای لحظهای خواستم بگویم نه، چون باید مطالعه میکردم، اما در درونم صدایی گفت: «رهایش کن، خدا خودش مدیریت میکند.» نشستیم. میز صبحانه ساده بود، با نان، پنیر و چای، نور صبحگاهی از پنجره میتابید و حس امنیت و صمیمیت در فضا موج میزد. و در آن صبحانه، گفتوگویی آغاز شد که از جنس مشارکت بود؛ گفتوگویی سهنفره میان من، او، و خدای من. See more