craiyon logo

A man and a woman stand by a gray car in a rainy garage. The man, a mechanic, holds a cloth. The woman, stylish, adjusts her sunglasses.

A man and a woman stand by a gray car in a rainy garage. The man, a mechanic, holds a cloth. The woman, stylish, adjusts her sunglasses.

M – تو هم همینطور… م لحظه‌ی خداحافظی کوتاه بود. آرش از خونه بیرون زد و با ماشین قدیمی‌اش راهی کارگاه مکانیکی شد. چند دقیقه بعد، به کارگاه رسید. همزمان، یکتا هم آماده شد. او معلم خصوصی زبان انگلیسی بود و شاگردهاش به زودی به خانه می‌اومدن… در همان لحظه در کارگاه، صدای بوق کشیده‌ای سکوت را شکست. آرش سرش را بلند کرد… ماشین شیک و براق جلوی در ایستاده بود. زن جوانی از آن پیاده شد… موهای مرتب و باز، عینک دودی بزرگ و لباسی شیک که حسابی به چشم می‌آمد. با عجله گفت: – آقا… ماشینم خاموش شده، میشه یه نگاه بندازید؟ آرش جلو رفت، کاپوت را بالا زد و بعد از بررسی گفت: – خانم… این کار ساده نیست، حداقل تا عصر طول می‌کشه. زن کلافه زیر لب گفت: – وای… خیلی دیرم شد… حالا باید چیکار کنم؟ آرش مکثی کرد، بعد آرام گفت: – این اطراف ماشین گیرتون نمیاد… اگه کارتون واجبه، می‌تونم با ماشین خودم برسونمتون. زن عینک دودی را کمی پایین آورد، نگاهش دو دل بود. – با ماشین شما؟ … خب، چاره‌ای نیست. فقط زود باشین، جلسه‌م مهمه. چند دقیقه بعد، زن داخل ماشین ساده‌ی آرش نشست. تضاد میان ظاهر پرزرق‌وبرق او و صندلی‌های کهنه‌ی ماشین، چشمگیر بود… باران شیشه‌ها را خیس می‌کرد و این مسیر کوتاه، شروع قصه‌ای شد که هیچ‌کدام تصورش را نمیکردند.. See more