خیلی وقت بود زندگی کردن یادم رفته بود، یه اخم همیشه روی صورتم بود و از همه ی عالم و آدم طلبکار بودم. یه جواریی داشت یادم میرفت که زندگی چه مزه ای داره و فقط سختی ها و مشکلات رو میدیدم. تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی حین رانندگی و پشت فرمون، سر یه چهار راه به یه ماشین راه دادم، توجهم به چهره راننده بود که بهم نگاه میکرد، بهم لبخند زد، تشکر کرد و رفت. نمیدونم چرا اما تشکرش یه دنیا برام ارزش داشت و خیلی واسم شیرین بود. لبخند و تشکرش مثل پتکی بود که توی سرم خورده باشه و یهو یادم انداخت که هنوز هم خوبی وجود داره، هنوز هم میشه انرژی مثبت داد و گرفت! اینقد اون لبخند برام جالب و با ارزش بود که با خودم گفتم لااقل تا غروب سعی کنم چند تا از این کارهای کوچولوی بامزه انجام بدم. تا غروب چند بار دیگه به بعضی ها سر میدون یا چهار راه، راه دادم، واسه یه رفتگر بوق زدم و دست تکون دادم، وقتی یه دوست قدیمی رو دیدم، روم رو نکردم اونور که ازش رد بشم، موندم و باهاش احوال پرسی کردم. از یه بچه ی کوچیک که دستمال کاغذی میفروخت، دستمال کاغذی خریدم و بهش لبخند زدم. وقتی آخر شب به روزم فکر میکردم دیدم که چه روز قشنگی داشتم، چقد حس خوبی بود و چه روز بامزه ای رو پشت سر گذاشتم. زندگی بامزه هست، خیلی، خیلی بامزه و خیلی شیرین. زندگی یه لبخند کوچیک هست به آدمی که اصلا نمیشناسیش، زندگی راه دادن به ماشینی هست که عجله داره، زندگی سر زدن به عزیزانت هست، زندگی یه پیام احوال پرسی هست که برای یه دوست ارسال میکنی، زندگی یه سلام گرم هست توی پارکینگ حیاط به همسایه ای که فکر میکنی خودش رو خیلی میگیره و زندگی یعنی لبخند زدن به یه آدم اخمو. از اون روز به بعد هروز توجهم به کسایی بود که با ماشین بهشون راه می دادم تا با یه لبخندِ See more