یه تصویر سه پرده ای از این داستان میخام واسم بسازی --- سایهگرد خاموش پردهی اول: تاریکیِ آغاز در گوشهای دور از جهان، جایی که نور هرگز پا نگذاشته بود، سرزمینی به نام نکتاروس در آغوش تاریکی نفس میکشید. در دل این سیاهی، موجودی به نام سایهگرد زندگی میکرد؛ پیکری ساخته از تاریکی ناب، بیصدا، بیچهره، اما آگاه. سایهگرد توانایی عجیبی داشت: میتوانست با سایهها سخن بگوید، آنها را بخواند، و در دلشان سفر کند. اما نور برایش همچون زهر بود؛ لمسش درد میآورد، دیدنش شکنجه بود. پس همیشه در پناه سایهها خزیده بود، دور از نگاه ساکنان نورانی نکتاروس که او را افسانهای شوم میپنداشتند. اما در دل این تنهایی، سایهگرد رؤیایی داشت؛ رؤیای یافتن حقیقتی که شاید بتواند میان تاریکی و نور آشتی برقرار کند. افسانهای قدیمی از قلب نور میگفت؛ منبعی پنهان که میتوانست تعادل را به جهان بازگرداند. هیچکس آن را ندیده بود، اما سایهگرد باور داشت که وجود دارد. --- پردهی دوم: سفر در سایه و نور روزی، هنگامی که نکتاروس در آستانهی فروپاشی بود و تاریکی در حال بلعیدن آخرین ذرات نور، سایهگرد صدایی شنید. صدایی آرام و لرزان، که از اعماق نور میآمد. صدایی که او را فرا میخواند. با تردید و شجاعت، سایهگرد سفرش را آغاز کرد. در مسیر، با موجوداتی روبرو شد که هر یک نمایندهی یکی از دو نیرو بودند: - فانوسداران: نگهبانان نور، با چشمانی درخشان و قلبهایی پر از ترس. آنها سایهگرد را تهدیدی میدانستند و به او حمله کردند. اما در میان نبرد، یکی از فانوسداران به نام لورا، صدای سایهگرد را شنید و فهمید که او دشمن نیست. - رقصسایهها: موجوداتی بیشکل، سیال، و پر از راز. آنها سایهگرد را آزمودند؛ با خاطراتش بازی کردند، See more