--- به نام خدا «کولهپشتی عاشق» من یک کولهپشتی هستم؛ مشکیرنگ، با جیبهای بزرگ و کوچک. با زیپهای سالم و خراب! خانهام در یک انبار کوچک، انتهای راهروست. گاهی وقتها یک کیف مدرسه یا چمدانی کوچک به دیدنم میآیند. یک روز، همانطور که گوشهای افتاده بودم و باد از لای زیپم عبور میکرد، صدایی شنیدم: «مهیار... مهیار... کولهتو بیار ببینم، میخوایم کمکم وسایل رو جمع کنیم.» یکدفعه چشمهایم برق زد... یعنی قرار بود سفری در پیش باشد؟ خیلی خوشحال شدم. نمیدانم چرا... شاید چون مدتها بود سفری نرفته بودم. صبر نداشتم. تا اینکه من را به پذیرایی آوردند. باز کردند و زیپم را گشودند. ناگهان حس کردم تهیام... اما خیلی زود، جوراب، لباس، خوراکی و تبلت درونم قرار گرفتند. اما هنوز چیزی کم بود. مهیار به یاد آورد! آن را در جیب بغلم گذاشت و گفت: «اینم یار همیشگیت، کولهجون!» مهیار همان پسر کوچولویی است که همیشه من را روی دوشش میگذارد. درست است که کوچک است، اما دلش خیلی بزرگ است. راه افتادیم... از اتوبوس، صفهای طولانی و ایستگاههای زیاد گذشتیم. همه خسته بودند، اما در چشمانشان برق خاصی بود. من روی دوش مهیار بودم. گاهی نسیمی خنک صورتم را نوازش میداد و گاهی هم گرد و خاکی نرم از مسیر به روی من مینشست. در راه، آدمهای زیادی دیدم؛ بچهها، پیرمردها، خانمهای خسته، جوانهای پرانرژی... برخی میان راه لبخند میزدند، برخی دیگر آب تعارف میکردند، غذایی دست به دست میچرخید، چای گرم در استکانهای کوچک پخش میشد. انگار همه آمده بودند برای یک مهمانی بزرگ... حتی یک نفر دستی به سرم کشید و خاک را از روی من پاک کرد، خجالت کشیدم... یکبار وقت استراحت، مهیار من را زیر سایه یک درخت گذاشت تا کمی نفس بکشد و خودش رفت See more