ایوان ایلیچ مرد. و رفقای او در دادگاه، وقتی خبر مرگش را شنیدند، هرکدام در دل گفتند که این خبر مربوط به اوست، نه به خودشان؛ و همان لحظه، ناخودآگاه، به این فکر افتادند که حالا چه کسی میتواند جای خالی او را پُر کند. سپس، هرکدام با خود فکر کردند که شاید برایشان ناخوشایند باشد به تشییعجنازه او بروند... اما وظیفه است، دیگر باید رفت. اما چیزی در دل او… همیشه بیصدا باقی ماند. او همهچیز داشت – جز آرامش. تا آن روز… روزی که هنگام نصب پردهی جدید خانهاش، روی نردبان افتاد. ضربهای ساده، درد ناچیزی در پهلو. چیز مهمی نبود. خودش اینطور فکر میکرد. اما درد باقی ماند. هفتهها، ماهها… پزشکان آمدند. اولی گفت: کلیه است. دومی گفت: رودههاست. سومی گفت: فقط یک التهاب گذراست. اما چیزی که ایوان میدانست، با هیچکدام از تشخیصها جور درنمیآمد. او حس میکرد… حس میکرد مرگ دارد نزدیک میشود. درد، شبها شدیدتر میشد. نگاه همسرش، سردتر. صدای قدمهای بچهها، دورتَر. ایوان، بیشتر در اتاق تنها میماند. ساکت. روزی از آینه به خودش نگاه کرد و با خودش گفت: «این منم؟ این صورت رنگپریده، این چشمهای خالی؟» و برای اولین بار، ترسی عمیق از دلش عبور کرد. او سعی کرد امیدوار بماند. هنوز میگفت: «این فقط یه درد کوچیکه. دکتر گفته خوب میشه. همهش یه اشتباهه.» اما ذهنش جواب میداد: «نه. دروغ میگی. تو داری میمیری. و هیچکس برات اهمیتی قائل نیست.» شبها در تاریکی، فکر میکرد: «نکنه این… مرگه؟» «نه… امکان نداره. من سالمم. من یه مقام قضاییام. من باید زنده بمونم.» اما پاسخ، با هر تپش قلبش تکرار میشد: «تو… داری میمیری، ایوان.» See more