--- 🔮 قصهی ساعت بیعقربه در شهری بینام، پیرمردی ساعتساز ساعتی ساخته بود که عقربه نداشت. جوانی کنجکاو آن را برداشت و ناگهان به گذشتهی خودش پرتاب شد؛ خاطرهها را دید، صداها را شنید، ولی نتوانست چیزی را لمس یا تغییر دهد. وقتی برگشت، پیرمرد گفت: «زمان رودخانهست؛ میتوانی در آن شنا کنی، اما مسیرش را نه.» او فهمید سفر در زمان برای تغییر گذشته نیست، برای فهمیدن ارزش لحظههای حال است. --- دوست داری همین ایده رو برات به سبک فانتزی آیندهای (شهرهای فضایی، رباتها، نورهای نئون) هم بسازم؟ See more